العلامة المجلسي
509
حياة القلوب ( فارسي )
گفت : اى پدر ! مرا معاف دار از اين امر . يعقوب فرمود : اگر همه را نمىگوئى بعضي را بگو . گفت : اى پدر ! چون مرا به نزديك چاه بردند گفتند : پيراهن خود را بكن . گفتم : اى برادران ! از خدا بترسيد ومرا برهنه مكنيد . پس كارد بر روى من كشيدند وگفتند : اگر پيراهن را نمىكنى تو را مىكشيم . پس بناچار آن را كندم ومرا عريان در چاه انداختند . چون يعقوب اين را شنيد نعرهاى زد وبيهوش شد ، چون به هوش آمد فرمود : اى فرزند ! ديگر بگو . گفت : اى پدر ! تو را قسم مىدهم به خداى إبراهيم وإسحاق ويعقوب عليه السّلام كه مرا معاف دارى ، پس أو را معاف داشت . وروايت كردهاند كه : در اثناى سالهاى قحط ، عزيز مرد وزليخا محتاج شد به حدّى كه از مردم سؤال مىكرد ، ويوسف عليه السّلام پادشاه شد وأو را عزيز مىگفتند . مردم به زليخا گفتند : بر سر راه عزيز بنشين شايد بر تو رحم كند . گفت : من شرم مىكنم از أو . چون مبالغه كردند بر سر راه يوسف عليه السّلام نشست ، چون آن حضرت با كوكبهء پادشاهى پيدا شد زليخا برخاست وگفت : منزّه است آن خداوندى كه پادشاهان را به معصيت خود بنده گردانيد ، وبندگان را به طاعت خود به پادشاهى رسانيد . يوسف عليه السّلام فرمود : تو زليخائى ؟ گفت : بلى . پس فرمود كه أو را به خانهء آن حضرت بردند ودر آن وقت زليخا بسيار پير شده بود ، پس يوسف عليه السّلام به أو فرمود : آيا تو با من چنين وچنان نكردى ؟ عرض كرد : اى پيغمبر خدا ! مرا ملامت مكن كه من مبتلا به سه چيز شده بودم كه هيچكس به آنها مبتلا نشده بود . فرمود : آنها كدام بود ؟